رفتی وبارفتنت بازاین دلم قصه ی پرغصه راازسرگرفت
ابرچشمم ازپی این رعد باز اشک باریدومراآذرگرفت
حال من باشم ویک دریاامید تاصبابرمن رساندبوی تو
می نشینم تابیایی سبزوشاد تازنم من بوسه هابرروی تو
می روی دست خداهمراه تو چون که اوهست وبود حافظ تورا
درپناه حق به هرجامی روی یادکن ازاین غریب آشنا
درنبودت من ندارم جز همین تامرادلخوش به رویایت کند
می نویسم تا همین بنوشته ها لحظه هایم مست وشیدایت کند
یارب از روی کرم هر بنده را در پناهت حفظ کن یاری نما
درتمام لحظه های زندگی یاورش باش وهمیشه رهنما
ما را در سایت سخن آشنا دنبال میکنید
برچسب: نوشته ها, نویسنده: hakim بازدید: 82 تاريخ: شنبه 27 دی 1393 ساعت: 20:55
ای عزیزان این سخن راازدل وجـــــان بشنوید بهرشهرخـــــــــــــــــواف گویم تابه پایان بشنوید
تانوای نی شنیدم غـــــــــــم سراغم راگرفت قلب من تاریک گشت وغــــــــم چراغم راگرفت
من که یادازخواف دارم از کویری گرم وخشک درکنار این کویـــــــــــــــرم یادمی دارم زکشک
سخن آشنا...
ما را در سایت سخن آشنا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: hakim بازدید: 96 تاريخ: شنبه 27 دی 1393 ساعت: 21:42
می دونی چه حسی داره وقتی گل بشی توباغچه
یابشی یه عکس زیبا بشینی رولب تاقچه
می دونی چه حسی داره وقتی ازتوهمه می گن
میفتی سر زبونا همه باتو یکی می شن
می دونم چه حسی داری وقتی تنها تونباشی
باپرنده سعادت بپری زغم رهاشی
می دونم چه حسی داره اون که تنها وغریبه
نه به فکر عکس زیباست زگلا هم بی نصیبه
می دونم چه حسی داره اون که سختی رو چشیده
دردیارغربت وغم انتهای خطودیده
می دونی چه سخته گفتن زغریبی وجدایی
می گی رفتی به سلامت گل من کی تو میایی
می دونی چه سخته موندن توی یک سکوت تنها
که فقط توباشی وتو بایه خواب وبا یه رویا
سخن آشنا...
ما را در سایت سخن آشنا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: hakim بازدید: 110 تاريخ: شنبه 27 دی 1393 ساعت: 21:43
ای تو معنی وجودم ای همه هستیم از تو
ای شراب ناب امید ای همه مستیم ازتو
دست تو مرهم زخم هروجود خسته می شه
دل توغمخور هرچه مرغ پرشکسته می شه
درحریم عشق توغم خودشومی بازه انگار
شادمونی مژده می شه واسه هر دل گرفتار
توهمونی که من ودل پی اون کجا که رفتیم
ندونستم که تو هستی پیشم وتموم هستیم
باتومن زمینی نیستم منتهای نیستی نیستم
با تومن عشق وامیدم بی تومن نگو که کیستم
ابرعشق توزمونی که برام بارون می باره
دردل خاکیم انگار بذرامیدو می کاره
خوش به حال هر کی عشقش آسمونی می شه باتو
همه قلب وفکر وذکرش همزبونی می شه باتو
خوش به حال من که هستی تکیه گاهم تو خدایا
بی تو من چگونه باشم توی این زمونه آیا؟
دستمو به سوی تو باز می کنم دراز ومی خوام
که منو تنها نذاری توی فتنه های ایام
سخن آشنا...
ما را در سایت سخن آشنا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: hakim بازدید: 151 تاريخ: شنبه 27 دی 1393 ساعت: 21:44
دروادی اقصی خبرازرنج ودرداست آنجاخبرازغربت وشبهای سرداست
دروادی معــــــــــــــراج احمدآرزوها بنهفته می ماننددرقعرســـــــبوها
گلهای نابشکفته دردامان مـــــادر گردند با طوفان ظلم وجـــــــــورپرپر
شب آسمان داردبه جای ماه واختر سرب مذاب ازدشمنــی خیرباشر
وادی میت سرزمین تشنگان است هم سرزمین ابتلا وامتحــان است
باغ فلسطین ازبهاران دوردوراست چشم جهان براین حقیقت کورکوراست
دروادی اقصی غریبی یکه تازاست غربت دراینجاشادمان وسرفرازاست
دریک طرف آتشفشانی ازتفنگ است سوی دگر دست وفلاخونهاوسنگ است
دریک طرف غارتگران جیره خوارند سوی دگرآوارگانی بیشــــــــمارند
هرکودکی باآرزویی کودکــــــــانه ســـرمی زنددرکوچه هاتاشادمانه
بادوستان سرگرم بازی گردداما آیاشوددرکوچه همبازیش پیــــدا
درخانه این بی کسان شادی غریب است هرچهره ازلبخندگویی بی نصیب است
باری برادرآفتاب قدس پنهان گشته است زیرابرظلمت ای مسلمان
غارتگران آلاله هاراسربریدند جرم وجنایتها چه بسیار آفریدند
مرغ فلسطین ازپی هرتیر صیاد هردم زنددرغربتش اینگونه فریاد
کای غافلان ازقصه درغربت قدس بس غافلیدازارزش این نعمت قدس
آه ای مسلمانان چرادلها شکسته است راه دیار قدس آخرکه نبسته است
شارون واسراییل در قدس وفلسطین درسرزمین تین وزیتون طورسینین
طوفان ظلمت رابه پاکردند این قوم حق وحقیقت رارها کردند این قوم
آخرچرادرقبله مادست شیطان ریزد بدون شرم خون هرمسلمان
ماپیرواسلام وقرآن مجیدیم ازجام احمد شربت حق راچشیدیم
دارد مسلمان می کشدفریادازدرد ازکودک وپیروجوان هرچه زن ومرد
گرما به سویش رونگردانیم حالا شرمندگی داریم در فردای عقبی
آری مسلمانان شمادرخواب هستید ازصبح تاشب دردل محراب هستید
گرچه عبادت اوج هرآرامش ماست اما چه بایداندراینها ازخدا خواست
مردفلسطینی به زیربارظلمت خم می کند قامت کجارفته است غیرت
قدس اندراین غربت دریغا داغداراست دست شیاطین اندرین غم آشکاراست
پس برله این ناکسان خیزید یکدم تانورایمان بشکند تاریکی غم
یارب تومیدانی که اینان مست جاه اند مست وخراب مسکرات شامگاه اند
این غاصبان راکیفردرخورشان کن ترک فلسطین عاقبت مجبورشان کن
سخن آشنا...
ما را در سایت سخن آشنا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: hakim بازدید: 96 تاريخ: شنبه 27 دی 1393 ساعت: 21:44
بربرگ برگ گلها
من می نویســــــم ازتو
برهرورق زرویــــــا
من می نویسم
ازتو درروزهای جانسوز
درگریه های هرروز
برسینه پرازســـــــوز
من می نویسم ازتو
برگونه های سردم
برچشمــــــهای زردم
برقلـــــــب پرزدردم
من می نویسم ازتو
ای عشق آسمـــــــــــانی
ای نورجاودانی
ای رایت کیـــــــانی
من می نویسم ازتو
ای نوردیده ام تو
ای برگزیـــــــــده ام تو
هرچه شنیــــده ام تو
من می نویسم ازتو
مرغ قفس منم من
بی یـــاروکس منم من
بی هم نفس منـــم من
من می نویسم ازتو
باری بیـــــا بسویم
ای اوج آرزویــــــــم
تا روی تو ببــــــویم
من می نویسم ازتو
عاری زدردورنجی
درقلب من تو گنجی
ناید زمــــــن برنجی
من می نویسم ازتو
یارب حکیم خستــــــــــــــــه
ازهرچه دلشکسته
امیدبرتوبسته
مـــــــــــــــــــــــن می نویسم ازتو
سخن آشنا...ما را در سایت سخن آشنا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: hakim بازدید: 88 تاريخ: شنبه 27 دی 1393 ساعت: 21:47